جشن انتشار اوبونتو
دستهبندی شده در حرف های خودم، گنو-لینوکس در آبان.۲۳, ۱۳۸۷
بعد از حدود ۱ماه دارم می نویسم، راستش چند بار خواستم بنویسم اما نشد. این چند وقت جایی که ازش هاست گرفته بودم بدون این که یه اخطار به من بده به علت استفاده کردن زیاد منابع سرور سایت رو بست. بعد از این که بهش زنگ زدم و گفتم چرا این کار رو کردی توضیح داد که فهمیدم عجب آدم احمقی هستش چون دیگه بدتر از این نمی تونست سرور رو کانفیگ کنه. خلاصه سرور رو عوض کردم و به یه جای خیلی بهتر رفتم اما اصل ماجرا:
امروز جشن انتشار اوبونتو بود. در کل بد نبود اما فکر می کردم بهتر باشه. چون مثل همیشه داشتم از ذوق میمردم حتی از کیکی که واسه مراسم تهیه کرده بودم عکس نگرفتم. اما حتما وقتی بچه ها عکس ها رو منتشر کردن لینکشون رو این جا میذارم که شما هم ببنید.
اما کل صحبت ها در مورد معرفی اوبونتو/کوبونتو، جلوه های ویژه، جومفا، اوبونتو سرور و کارهای تیم ایرانی اوبونتو بود. این طور که از صحبت های بچه ها معلوم بود این مراسم خیلی بهتر از قبلی ها بود. اما همون طور که گفتم من زیاد راضی نبودم، مثلا جا خیلی کم بود و بعضی از بچه ها وایستاده بودن در حالی که صندلی های اضافه هم گذاشته بودن. البته این نشون میده که اساقبال خیلی بهتر از اون چیزی بود که پیشبینی میشد.


آبان ۲۵م, ۱۳۸۷ در ۰۹:۳۲
باران بهانه بود که تو زیر چتر من تا انتهای کوچه بیایی و دوستی مثل گلی شکوفه کند در میانمان . .
آبان ۲۵م, ۱۳۸۷ در ۱۱:۵۰
و من همچنان در افسوس شرکت تو این مراسم!
جای من خالی!
آبان ۲۵م, ۱۳۸۷ در ۱۴:۰۱
آره جواد جان جات خالی بود اونم حسابی. اگه میومدی نهار هم باهم میزدیم
بچهها از شهرستانهای دورتر از تو هم اومده بودن. خلاصه اگه میومدی خیلی بیشتر حال میداد.
آبان ۲۵م, ۱۳۸۷ در ۱۲:۴۸
فقط جنبه طنز داشت عکس. نظر دادن توی وبلاگ تو که سخت تره
آبان ۲۵م, ۱۳۸۷ در ۱۴:۰۴
آره اصلا نظر دادن سخته حالا وبلاگ من سخت تر. اما منظور من این بود که اگه توی وبلاگت هم نیام و نظر ننویسم نوشتههات رو با خوراک وبلاگت دنبال می کنم.
آبان ۲۶م, ۱۳۸۷ در ۱۲:۰۰
خوراک وبلاگ یعنی چی؟ بالاترین منظورت هست؟
آبان ۲۶م, ۱۳۸۷ در ۱۳:۱۸
نه بالاترین کارش با خوراک (فید) فرق میکنه. فکر کنم به جای اینکه بخوام اینجا توضیح بدم ۲تا لینک خوب بهت بدم بهتره.
http://www.iranew.com/page/about-rss.aspx
http://zangoole.com/1386/07/28/rssfeed/
من نمی دونم چرا به اسم خوراک حساسیت دارم اما چون همه استفاده میکنن فکر کنم راحتتر هستش تا اینکه یه چیزی از خودم دربیارم و دوسال توضیح بدم که منظورم چی بود.
آبان ۲۶م, ۱۳۸۷ در ۱۲:۲۲
زندگى آن چیزى است که براى تو اتفاق میافتد، در حالى که تو سرگرم برنامهریزیهاى دیگرى هستى.
نظرات را تایید کن پسر جان .
آبان ۲۶م, ۱۳۸۷ در ۲۱:۵۳
همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند…به جز مداد سفید…هیچ کسی به او کار نمی داد…همه می گفتند:{تو به هیچ دردی نمی خوری}…یک شب که مداد رنگی ها…توی سیاهی کاغذ گم شده بودند…مداد سفید تا صبح کار کرد…ماه کشید…مهتاب کشید…و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر شد…صبح توی جعبه ی مداد رنگی…جای خالی او…با هیچ رنگی پر نشد
آذر ۶م, ۱۳۸۷ در ۲۱:۱۴
کیک که عالی بود
)
(البته عکسش قسمت نبود حضور پیدا کنیم